ماجرای اناربحرین...

در سرزمين بحرين از ديرباز گروهي از شيعيان زندگي مي کرده اند. در
قرن هفتم، والي بحرين از نواصب و دشمنان سرسخت شيعه بود. وزيري داشت که از
وي خبيث تر و بغضش به شيعه زيادتر بود. روزي وزير ، اناري نزد حاکم آورد
که بر آن نوشته شده بود:
لا اله الا الله . محمد رسول الله. ابوبکر و عمر و عثمان و علي خلفاءرسول الله. (!!!)
...
شب
سوم، شيخ محمد بن عيسي دمستاني- که مردي فاضل و پرهيزگار بود- با پاي و سر
برهنه به صحرا رفت و ساعاتي از شب را به گريه و توسل و استغاثه به ساحت
مقدس حضرت مهدي عليه السلام گذراند. در ساعات آخر شب حضرت صاحب الزمان عليه
السلام حاضر شد و فرمود:
محمد بن عيسي! چرا تو را در اين حالت مي بينم؟ چرا به صحرا آمده اي؟...
...
«آري اي مولاي من! شما مي دانيد که چه بلايي بر سر ما فرود آمده است. و شما امام و پناه ما هستيد و بر رفع ناراحتي ما قدرت داريد».
امام عليه السلام فرمود:
وزير
ملعون درختي در خانه دارد. وقتي درخت بار برداشت، قالبي از گل به شکل انار
ساخت...

ماباورداريم به روزي که ازاقوام گوناگون برپايه محبت به دورهم جمع وبهشت رادرزمين برپا خواهيم کرد...