به گزارش خبرنگار زیتون خبر، چند ساعت مونده بود به افطار و من هم برای تهیه گزارش به سمت شهر جیرنده در حال رانندگی بودم، تازه به محدوده معدن سنگرود رسیده بودم که چند بچه خردسال که کنار جاده گیاه محلی می فروختند توجه‌ام را جلب کردند اما چون باید به موقع می رسیدم از آنها رد شدم ولی از همان موقع دلم کنار این بچه ها بود.

تو جیرنده که کارم تموم شد، ۴۵ دقیقه ای تا افطار مونده بود و گفتم واسه افطار سریع برگردم خونه، فکر کردم بچه‌ها هم با به تاریکی رفتن هوا به خونه هاشون رفتن.

iuf89

اما اینطور نبود وقتی از دور ماشینم را دیدند با چند پلاستیک پردند تو جاده، نگه داشتم و شیشه ماشین و آوردم پایین، دخترک یه پلاستیک گذاشت رو صندلی جلوی ماشین، آقا بخر. گفتم این چیه دیگه؟ گفت ما بهش می گیم «کمرگل.»

 گفتم من که طرز تهیه و استفاه این و بلد نیستم بخرم چکار کنم اما او همچنان اصرار می کرد که یه پلاستیک بخر.

تو این بین یه ماشین دیگه پشت سرم ترمز زد، بچه‌ها دوان دوان به سراغش رفتند و چند بسته «کمرگل» رو بهشون فروختند.

من هم که باید سریع برمی گشتم انگار همه چیز از ذهنم دور شده بود و دوربین و ضبطم که وفادار ترین و بهترین همراه دوران تلخ و شیرین خبری‌ام بودند را به دست گرفتم.

دخترک را صدا زدم، اسمت چیه؟ سیده زهرا، هم بابام سیده هم مامانم.

چندسالته؟ ۱۱ سال.

 مدرسه هم می ری؟ سال بعد می شم کلاس پنجم. توکه کمر گل نخواستی چرا موندی بعدش هم نگاه به دوربینم کرد.

من خبرنگارم و اومدم از شما عکس و مصاحبه بگیریم…

راست می گی بچه ها این آقا خبرنگاره، اما پس چرا تلویزیون تو رو نشون نمی ده؟

آخه من خبرنگار خبرگزاریها و روزنامه‌ها هستم.

سیده زهرا چرا با این سنت اینجا گل می فروشی؟

برای اینکه کمک خرج بابام باشم.

آنها خواهر برادراتن؟

نه، ولی با هم فامیل هستیم.

بابات مگه چه کاره است؟

بابام نگهبانه و تو معدن سنگرود کار می کنه.

حالا «کمر گل» رو کیلویی چند می فروشین؟

کیلویی ۵ تومان اگه نخریدن می گیم چهار تومن.

876kj

می دونی کمرگل رو چه جوری باید درست کنند؟

آره، چند روز تو آب می ذارن و آبش رو عوض می کنند، بعدش هم که زرد شد اونو آپز می کنند و سرخ می کنند و سیر و تخم مرغ بهش اضافه می کنند. بعضی ها هم گوجه و پیاز بهش می زنند.

گیاه دارویه؟

برا کمر درد خوبه.

هر روز میام اینجا؟

نه بعضی روزها میام.

سختت نیست ساعتها کنار جاده بمونی این کار و انجام بدی؟

نه، وقتی بابامو می بینم که سختی می کشه دلم براش می سوزه، منم می خواهم بهش کمک کنم.

سیده زهرا، روزه ای؟

راستش امروز نه ولی دیروز بودم، امروز چون سحر نخوردم نتونستم روزه بگیرم.

اونقدر سئوال و جواب با بچه ها طول کشید که هوا تاریک شد و صدای الله اکبر اذان از مسجد معدن سنگرود بلند شد.

گفتم بچه ها من باید برم دیرم شده، چند تا عکسی که از اردوی راهیان خریده بودم تو ماشینم بود و به بچه ها دادم و خنده سیده زهرا و همبازیهایش رو از آینه ماشین می دیدم که در سیاهی شب کم کم گم می شدند.

تا خونه تو این فکر بودم که آدم هایی مثل بابای زهرا توی یه منطقه محروم به دور از هیاهوس شهری داره عرق می ریزه تا خرج خونه رو در بیاره، یه عده هم پا روی پا گذاشتن و….

اینجا فقط وظیفه مسئولین سخت می شه که چطوری باید خدمت کنند تا بتونند خواسته های بحق این مردم رو تامین کنند.